ترجمه داستان های بیان شفاهی + خلاصه
يک روز انتظار
ارنست همينگوي
هنوز از تخت بيرون نيامده بوديم که به اتاق آمد تا پنجرهها را ببندد. احساس کردم
مريض حال است. ميلرزيد و رنگش پريده بود، و طوري قدم برميداشت که انگار راه رفتن
برايش سخت است.
- چيزي شده، بابا جون؟
- يک کمي سرم درد ميکنه.
- پس بهتره بري و بخوابي.
- لازم نيست. حالم خوبه.
- گفتم برو بخواب. لباسهام رو که پوشيدم، ميآم ميبينمت."
ولي پايين که رفتم، ديدم لباسهايش را عوض کرده و کنار شومينه نشسته است. پسرکِ نُه
ساله خيلي بيحال و مريض به نظرم آمد. دستم را روي پيشانيش گذاشتم و ديدم که تب
دارد.
گفتم: "بهتره بري بالا و استراحت کني. انگار مريض شدي."
گفت: "هيچ چيزيم نيست."
دکتر که آمد، تبش را اندازه گرفت.
پرسيدم: "تبش چقدره؟"
"صد و دو درجه."
پايين که آمديم دکتر سه جور کپسول و طرز مصرف آنها را به من داد. يکي تببُر بود،
يکي ديگر مُسهل بود، و سومي هم اسيد خون را پايين ميآورد. دکتر گفت ميکروب
آنفولانزا فقط در محيط اسيدي زنده ميماند. ظاهراً چيزي نبود که در مورد آنفولانزا
نداند، و گفت اگر تبش از صدو چهار درجه بالاتر نرود، اصلاً نبايد نگران سلامتياش
باشيم. اخيراً آنفولانزاي خفيفي شيوع پيدا کرده بود، و اگر بچه سينهپهلو نميکرد،
خطري نداشت.
به اتاق که برگشتم درجه تبش را با زمان مصرف کپسولها روي تکه کاغذي نوشتم.
- دوست داري برات چيزي بخونم؟
پسرک گفت: "اگر خودت ميخواي، اشکالي نداره."
رنگش پريده بود و زير چشمهايش گود افتاده بود. آرام روي تختش دراز کشيده بود و
انگار حواسش جاي ديگري بود.
بلند بلند داستان دزدان درياييِ هاوارد پلاي را برايش خواندم، ولي معلوم بود که
حواسش به داستان نيست.
پرسيدم: "بهتري، باباجون؟"
گفت: "تا حالا که فرقي نکردم."
لبة تخت نشستم و براي خودم کتاب خواندم تا وقت دادنِ کپسول بعدي برسد. بايد خوابش
ميبرد، ولي نگاهش که کردم، ديدم با نگاهي عجيب به پايين تخت زل زده بود.
- چرا نميخوابي؟ وقت خوردن داروها که شد بيدارت ميکنم.
- دلم ميخواد بيدار باشم."
چند دقيقه بعد، رو کرد به من و گفت: "بابا جون، اگر اذيت ميشي، لازم نيست پيش من
بماني."
- اذيت نميشم.
- نه، منظورم اين است که اگر اذيت ميشي، مجبور نيستي پهلوم بموني.
احساس کردم هذيان ميگويد. ساعت يازده که شد کپسولهايش را دادم و از خانه بيرون
رفتم.
هواي صاف و سردي بود، و برفي که روي زمين نشسته بود چنان يخ زده بود که انگار تمام
درختان بيشاخ و برگ، بوتهها، شاخههاي هرس شده، چمن و زمين لخت، همه و همه را با
يخ لعاب داده بودند. سگ شکاريِ کم سن و سالمان را هم با خودم بردم تا قدري بالاي
جاده در کنار نهرِ يخزده گشت بزنيم، ولي ايستادن و يا راه رفتن روي يخها خيلي سخت
بود و سگِ قرمزي چند بار ليز خورد ولي به زحمت خودش را نگه داشت، من هم دو بار
زمين خوردم، يکبارش آنقدر محکم بود که تفنگ از دستم افتاد و روي يخها سُر خوردم.
يکبار هم يک دسته بلدرچين را از زير بوتههايي که از بالاي يک طرفِ نهر آويزان بود
پَر داديم، و وقتي که داشتند بالاي نهر ميپريدند و دور ميشدند، دوتايشان را با
تفنگ زدم. چندتايشان لاي درختها رفتند، ولي بيشترشان لاي بوتههاي انبوه پنهان
شدند و اگر ميخواستم آنها را پَر بدهم، بايد چند بار روي بوتههاي يخزده
ميپريدم. تازه، بلدرچينها که بيرون ميپريدند، روي بوتههاي يخزده و فنرمانند
تعادل نداشتم و خيلي مشکل ميتوانستم آنها را شکار کنم، به خاطر همين فقط توانستم
دو تايشان را بزنم، و پنجبار هم تيرم خطا رفت. ولي خوشحال از اينکه يک دسته
بلدرچين نزديک خانه پيدا کردهام و يک روز ديگر هم ميتوانم به شکار بيايم، راهي
خانه شدم.
به خانه که رسيدم، گفتند پسرک کسي را به اتاقش راه نميدهد.
ميگفت: "حق نداريد به اتاقم بياييد. نبايد مريضيِ من را بگيريد."
به اتاقش رفتم و ديدم درست همانطور که قبلاً پهلويش بودم، روي تخت دراز کشيده است،
رنگپريده و بيحال؛ ولي گونههايش از تب گل انداخته بود، و هنوز مثل قبل به پايين
تخت زُل زده بود.
تبش را گرفتم.
- چقدر است؟
گفتم: "نزديک صد درجه." ولي تبش دقيقاً صد و دو درجه و چهار دهم بود.
گفت: "تبم صد و دو درجه بود."
- کي گفته؟
-دکتر.
- تبَتْ زياد نيست، نبايد نگران باشي.
- نگران نيستم، ولي دستِ خودم نيست.
- فکرش را نکن. زود خوب ميشوي.
گفت: "فکرش را نميکنم." و دوباره به پايين تخت زُل زد. معلوم بود دارد در ذهنش با
چيزي کلنجار ميرود.
- اين کپسول رو با آب بخور.
- فکر ميکني اصلاً فايدهاي داشته باشد؟
- معلومه که فايده داره.
گوشه تخت نشستم و کتاب دزدان دريايي را باز کردم و شروع کردم به خواندن، ولي ديدم
حواسش به داستان نيست، براي همين ساکت شدم.
- فکر ميکني چند وقت ديگر ميميرم؟
- چي؟
- يعني چقدر به مردنم مانده؟
- قرار نيست بميري، تو حالت خوبه؟
- چرا، قراره بميرم. خودم شنيدم گفت تبش صد و دو درجه است.
- آدم که از تب صد و دو درجه نميميره، اين حرفها چيه که ميزني؟
- من که ميدونم ميميره. فرانسه که به مدرسه ميرفتم، بچهها ميگفتند آدم با تب
چهل و چهار درجه ميميره، ولي الان من صد و دو درجه تب دارم.
پس پسرک يک روز تمام، يعني از ساعت نُه صبح، منتظر بود که بميرد.
گفتم: "حيوونکي شاتز! طفلکي! اين اندازهها مثل مايل و کيلومتره. براي همين قرار
نيست بميري. اندازة دماسنجها با هم فرق ميکنه. مثلاً دماي عادي با اون دماسنج سي
و هفت و با اين دماسنج نود و هشته."
- تو مطمئني؟
- معلومه که مطمئنم. دقيقاً مثل فرق مايل و کيلومتره. اگه با سرعت هفتاد مايل در
ساعت رانندگي کنيم، يعني سرعتمون چند کيلومتر در ساعته؟
- که اينطور!
ولي نگاهش که به پايين تخت دوخته بود، آرام شد. اخمهايش هم از هم باز شد، و
بالاخره، فرداي همان روز هر چند قدري بيحال بود، ولي بيخيال بازي ميکرد و خيلي
راحت بر سر چيزهايي به گريه ميافتاد که اصلاً اهميتي نداشت.
The story teller
This story is "a story within a story." A young man on a train by chance shares his coach with a woman with two children who are bored and fretful. When she is unsuccessful at entertaining them with a conventional and moralistic story, he mentions this, meaning no harm. The woman (actually the aunt of the two children) takes offense, however, and challenges him to try and do a better job of it.
The bachelor does so with bravado by telling the children an unconventional tale in which a "horribly good little girl" is gobbled up by a wolf because her three medals of honor clink against one another and reveal where she is hiding. The children an entranced by a tale which goes against the grain of "a decent story," (once again, much to the irritation of the disgruntled aunt). Before saying goodbye, he reminds her that he did indeed keep the children quiet, which was more than she could do.
The climax of the story within the story is of course when the good little girl almost (but not quite) escapes from the jaws of the ravenous wolf; the second one on "real time" is no real climax at all - just another appropriate retort made by the young man before parting company. This rather deflated ending is done on purpose as an anti-climax to take a bit of hot air out of the faddy-duddy aunt's inflated ego (which it does).
Saki shows by this that understatement can often be more powerful than exaggeration when employed the right way
ممنون، خانم
لنگستن هيوز
زن درشتي بود که توي کيف گندهاش همه چيز پيدا ميشد، از شير مرغ گرفته تا جان
آدميزاد، و آن را از بندِ درازش روي شانه ميانداخت. حدوداً ساعت يازده شب، تک و
تنها در تاريکي راهيِ خانهاش بود که پسرکي دوان دوان از پشتِ سرش سر رسيد و خواست
کيفش را بقاپد. ولي همين که بندش را گرفت و کشيد، بند پاره شد. وزن پسرک و سنگيني
کيف باعث شد پسرک تلوتلو بخورد و به جاي اينکه بتواند همانطور که سر رسيده بود،
فرار کند، به پشت روي پيادهرو بيفتد و لِنگهايش به هوا برود. زن بدون دستپاچگي
برگشت و لگد محکمي نثار نشمينگاه پسرک که شلوار جين پوشيده بود، کرد. بعد دولّا شد
و يقه لباسش را گرفت و آنقدر تکانش داد که دندانهايش داشت خُرد ميشد.
بعد گفت: "آي پسر، کيفمو بردار، بده دستم."
هنوز يقهاش را سفت چسبيده بود. ولي آنقدر خم شد که پسرک بتواند کيفش را از روي
زمين بردارد. بعد گفت: "از خودت خجالت نميکشي؟"
پسرک که زن هنوز يقهاش را سفت چسبيده بود، گفت: "چرا، خانم."
زن گفت: "چرا اينکار رو کردي؟"
پسر گفت: "غلط کردم."
همان موقع دو يا سه نفر از کنارشان رد شدند، قدري ايستادند، برگشتند و به آنها نگاه
کردند، و عدهاي هم همانجا ايستادند و تماشايشان کردند.
زن گفت: "اگه ولِت کنم در ميري؟"
پسر گفت: "آره، خانم."
زن گفت: "پس ولِت نميکنم." و ولش نکرد.
پسرک خيلي آهسته گفت: "غلط کردم، خانم."
- اوووم! صورتتم که کثيفه. انگار مجبورم صورتتو بشورم. مگر کسي رو نداري که بهت بگه
صورتت را بشوري؟"
پسر گفت: "نه خانم."
زن گنده گفت: "با اين حساب، امشب خودم صورتت رو برات ميشورم." و راه افتاد و پسرک
را که از ترس رنگش پريده بود، دنبال خودش کشيد.
پسر چهارده يا پانزده ساله به نظر ميرسيد، لاغر و ترکهاي بود و کفشهاي کتاني و
شلوار جين پوشيده بود.
زن گفت: "اگه بچة من بودي، حسابي ادبت ميکردم. فعلاً بايد صورتتو بشورم. گرسنه
که نيستي؟"
پسر که پشت سرِ زن تلو تلو ميخورد، گفت: "نه خير، خانم. تو را به خدا ولم کنيد."
زن پرسيد: "وقتي سرِ خيابان پيچيدم، دردت آمد؟"
- نه، خانم.
زن گفت: "خودت خواستي. اگر فکر ميکني به اين راحتيها ولت ميکنم، کور خوندي. خوب
که حسابتو رسيدم، آقا کوچولو، تا عمر داري اسم خانم لولا بيتز واشنگتن جونزو فراموش
نميکني."
عرق روي پيشاني پسرک جمع شده بود. تقلا کرد فرار کند. خانم جونز ايستاد، پسرک را
جلوي خودش کشيد، پسِ گردنش را گرفت و دوباره راه افتاد. به درِ خانهاش که رسيد،
پسرک را داخل خانه کشيد. از هال گذشتند و در انتهاي خانه داخل يک اتاق بزرگ مبله
شدند که آشپزخانه کوچکي داشت. زن برق را روشن کرد و درِ اتاق را باز گذاشت. پسرک
صداي خنده و صحبت ديگران را از اتاقهاي مجاور ميشنيد. درِ بعضي از اتاقها هم
باز بود، پس در خانه تنها نبودند. به وسط اتاق که رسيدند، زن هنوز پسِ گردن پسرک را
سفت گرفته بود.
پرسيد: "اسمت چيه؟"
پسر گفت: "راجر."
زن گفت: "خُب، راجر، برو صورتتو توي اون ظرفشويي بشور!" و بالاخره ولش کرد. راجر يک
نگاه به درِ اتاق و يک نگاه به زن انداخت، و رفت طرفِ ظرفشويي.
زن گفت: "بزار آب يک کمي بره تا گرم شه. اين هم يک حوله تميز."
پسر که روي ظرفشويي خم شده بود، پرسيد: "ميخواي بندازيم زندون؟"
زن گفت: "نه با اين ريخت و قيافه! منو بگو که تو فکر يه لقمه بخور و نمير بودم، آون
وقت آقا سر ميرسه و ميخواد کيفم و بدزده! حتماً تا اين وقتِ شب، شام هم نخوردي.
خوردي؟"
پسر گفت: "هيچ کسي رو خونه ندارم که برام شام درست کنه."
زن گفت: "با اين حساب، امشبو با هم شام ميخوريم. شايد شکمت خالي بود که
ميخواستي کيفمو بدزدي!"
پسر گفت: "نه، يک جفت کفش کتاني آبي ميخواستم."
خانم لولا بيتز واشنگتن جونز گفت: "خُب، مجبور نبودي به خاطرش کيفو بدزدي. کافي
بود بهم بگي."
پسرک که آب داشت از صورتش ميچکيد به زن نگاه کرد. خشکش زده بود. همانطور به زن زُل
زد. صورتش را که خشک کرد، مانده بود چکار کند، پس باز هم صورتش را خشک کرد. بعد
نگاهي به اتاق انداخت و نميدانست چه اتفاقي قرار است بيفتد. درِ اتاق باز بود.
ميتوانست خيز بردارد و از اتاق بزند بيرون و بدود، و بدود و بدود.
زن روي کاناپة تختخوابشو نشسته بود. بعد از قدري تأمل گفت: "من هم مثل تو يک روزي
جوون بودم، و خيلي چيزها دلم ميخواست که پولشو نداشتم."
يک بار ديگر مکث کرد. پسرک دهانش را باز کرد، ولي بعدش اخم کرد و حتي نفهميد که اخم
کرده است.
زن گفت: "هان! فکر کردي ميخوام بگم ولي، مگه نه؟ فکر کردي ميخوام بگم ولي من کيف
مردمو نقاپيدم. ولي نميخواستم اينو بگم." مکث. سکوت. "من هم کارهايي کردم که روم
نميشه به تو بگم، پسرم، حتي اگه خدا هم نميدونست، به اون هم نميگفتم. همه ما يه
جورايي مثل هم هستيم. خب، حالا بشين تا يه چيزي براي خوردن جور کنم. اگه موهاتو
شونه کني، ريختت بيشتر به آدميزاد ميآيد."
گوشه اتاق، پشت يک حفاظ شيشهاي يک گاز روميزي و يخدان بود. خانم جونز از جايش بلند
شد و رفت پشت حفاظ. حالا ديگر حواسش به پسرک نبود که مبادا فرار کند، حواسش به کيفش
هم نبود که روي کاناپه گذاشته بود. ولي پسرک عمداً گوشه اتاق، دور از کيف، جايي
نشست که زن بتواند از گوشه چشم ببيندش. مطمئن نبود که خانم جونز به او اعتماد کند،
و نميخواست که به او اعتماد نکند، و حالا که به او اعتماد کرده بود، نميخواست به
او شک کند.
پسر پرسيد: "ميخواي برم مغازه چيزي بخرم، مثلاً شير يا يه چيز ديگه؟"
زن گفت: "فکر نميکنم، مگر اينکه خودت شير بخواي. ميخواستم با اين قوطي شير برات
شيرکاکائو درست کنم."
قدري لوبيا و گوشت که توي يخدان داشت، گرم کرد و شيرکاکائو را درست کرد و شام را
حاضر کرد. از پسرک هيچ چيزي در مورد خانهاش، پدر و مادرش و هر چيز ديگري که ممکن
بود خجالتزدهاش کند، نپرسيد. در عوض، مشغول شام خوردن که شدند، در مورد کارش در
يک آرايشگاه زنانه که تا دير وقت باز بود، کاري که آنجا ميکرد، زنهايي که آنجا
ميآمدند و ميرفتند، با آن موهاي بلوند و قرمز و مشکيشان حرف زد. بعد نصفي از کيک
۱۰ سنتياش را براي پسرک بريد.
گفت: "باز هم بخور، پسرم."
شام که تمام شد، از سر ميز بلند شد و گفت: "خب، حالا اين ۱۰ دلارو بگير و برو براي
خودت کفش کتاني بخر، و از اين به بعد ديگر نه به کيف من آويزان شو و نه به کيف هيچ
کس ديگر- چون کفشهايي که از راه خلاف خريده باشي پاهاتو ميسوزونه. حالا ديگه موقع
خوابه. ولي پسرم، از حالا به بعد مواظب باشد ديگه کار بد ازت سر نزه."
از داخل هال گذشتند و رسيدند پشت درِ خانه. آن را براي پسرک باز کرد و گفت: "شب
بخير! مواظب رفتارت باش، پسر." پسرک که داشت از پلهها پايين ميرفت، خانم جونز
نگاهي به خيابان انداخت.
پسرک پايين پلهها رسيد، برگشت و خواست غير از "ممنون، خانم" حرف ديگري هم به خانم
لولا بيتز واشنگتن جونز بزند، ولي با اينکه دهانش را باز کرد، حتي نتوانست همان
تشکر خشک و خالي را هم بکند. همانجا ايستاد و به آن زن درشت نگاه کرد.
و زن در را بست.
Crime on Mars C.clarke
Story summary
Main plot involves a foiled theft attempt of a
valuable museum piece in the generally crime free human colony on Mars.
Thief wanted to take "Siren Goddess" from the Museum in Meridian City
on Mars.
This Siren Godess is sort of an enigma. It's the "head
of a young woman, with slightly oriental features, elongated earlobes,
hair curled in tight ringlets close to the scalp, lips half parted in an
expression of pleasure or surprise". It's "eight or nine inches high".
It was "discovered in the Mare Sirenium by the Third Expedition, AD 2012
(AM 23)." Baffling aspect - thing that makes it so valuable - is that
it's very old & of Martian origins!!
Punch line of the story
is the reason thief, Danny Weaver, gets caught. It's curious. You see -
he thought he had all night after Saturday closing & all of Sunday
to do the stealing; museum is empty during this period, & city
deserted.
Now this Meridian City "gets its name because it's
exactly on the longitude one hundred & eighty degrees" - this line
sort of divides the city into East & West. And the administrators of
this city, in their infinite wisdom, have allowed the little covered
city to have two time zones - across this diving line! OK, crazy, but
I'll accept it. So the time difference between the two halves should be
30 minutes or at most 1 hour. But we are told the difference is an
entire day! When it's morning Sunday in one half, it's only Saturday
morning in the other half!
It's this confusion that made the
thief - a visitor from earth - get caught. On the day of theft, if was a
Sunday in his hotel & only Saturday in the museum! Rather than
expected empty museum, thief saw the staff entering in the morning while
he was still inside!
Story itself is told as conversation in the
"main observation lounge" of "Phobos Spaceport" - among 3 passengers
headed to earth: Detective Inspector Rawlings - Martian cop on transfer
to the "Yard" (Scotland Yard? I don't know) on earth; Mr Maccar, a
terran art dealer, & the narrator. Near end, we will learn,
obliquely, that Inspector suspects Maccar funded the theft, & Maccar
knows he is under suspicion.
Home
Gwendolyn Brooks
Story summary
The story called 'Home' by Gwendolyn Brooks is a tragic story of a family losing their house. The climax of the story is when, Papa and his family were about to lose their ancestral home, because of lack of money. Although the story's center theme is about losing their shelter, much of it consists the conversation of Maud Martha and her family. Moreover, this story can also be compared with the modern time economic situation. Overall, the story is a taught tight edition of Miss Brooks and her creative writing about a family's struggle to regain their old home.
Stolen Day
Sherwood Anderson
In history there are many tragedies that lie with
the bodies of little children. Some are physical diseases and early
death incidents. Most adults deny the accusations of these pains that
are taking place. Like in the story “Stolen Day” we see a boy who not
only has pain within his body but also within his heart.
“Stolen
Day” by Sherwood Anderson follows the view of an average teenage boy.
There is a worry among the people who live in his small town of a bodily
disease that they call inflammatory rheumatism. During school the boy
starts experiencing signs of the disease that has also possessed a boy
named Walter. He starts thinking to himself that this disease is indeed
going to take his life. That the pain within his bones will be too much
to handle. Not every physical disease kills but it can hurt gravely. He
also starts to think that no one will even care if he is dead somewhere.
That he will not be missed by anyone. Most kids in that time period,
even now do think that they are not good enough for their families and
that they will not be missed. He is afraid that people will not believe
him if he tells them about his new discovery. This boy that we are
following within the story is in a state that no kid should be in
Denial.
Within the state of writing there are four modes to
choose from. This story is an example of man versus society. The boy is
afraid of what people will think of him if he does broadcast his theory
of the illness. Because his family ignores him most of the time he
doesn’t tell them. Instead he goes to a place where someone in his state
always is. The creek. Down there he does accomplish something but once
he goes back to his family he is afraid of being judged. A lot of people
are afraid of being judged by others. He is scared so he just blurts
out his theory of the illness and runs away to his room. Society is
defiantly not on his side today. It will never be either.
Throughout
our lives, even as adults there are lessons that we learn. Some of
those lessons come from stories. The hidden lesson within “Stolen Day”
is not to be afraid. You shouldn’t be afraid of telling people if you
think that there is something wrong. You should tell people what’s on
your mind and what you theories are before it gets too bad. That there
is nothing that anyone can do about it. Don’t be afraid to start
admitting to others and yourself that something defiantly is wrong with
you either mentally or physically. There is nothing to be ashamed of if
there is something wrong with you. You’ll get through it. Everyone has
their own inner strength and during situations like these it always
starts to creep out of the cracks.
The author of stories has two
key components to their writing. One of them is their style. Sherwood
Anderson uses an illness within a boy to describe the past and the
present. The past for many unexplained illnesses and the present for the
neglect of children. The unexplained illness for this story is the
inflammatory rheumatism that occurs within the bones and joints. Neglect
in children is for the boys thoughts. He thinks that he is going to die
and that people will not even care is he is dead. That they won’t waste
the time to go and look for him if he doesn’t return home. The
components that Anderson uses makes the story more real and even sadder
than it normally would be.
The way a story gets its pizzazz as
some people say is the author Sherwood Anderson was born in 1876.
Because he had to work part time he did not have the time for school,
like the character Walter in his story didn’t have the time for school
because of his illness. He became a successful business man by being the
manager of a paint factory, while in his spare time wrote fiction.
Surprising everyone in 1912 he left his hometown of Elyria, Ohio to
Chicago to pursue his writing. In 1919 his book Winesburg Ohio was
published. He also had a great influence on writers such as Ernest
Hemingway and William Faulkner. Anderson was and still is an inspiration
to all and it’s revealed within his writing.
Many authors
follow either the same mod line or use the same type of mode. “Stolen
Day” has a similarity between the story, “The Necklace.” The main
character is at the peak of her life. She has a glorious husband, a good
social status but she still wants more. Something bad happens to her by
losing her best friends necklace and her whole world turns upside down.
She ends up poor and with a very bad social status. The woman and the
boy from both stories have society fighting against them. They cannot
win against their own society. Society is against them for the rest of
their lives. Just like all of us.
Writers tend to mostly follow
one way of writing. But Sherwood Anderson chooses to mix it up a little.
His story, “Stolen Day”, is a comedy based mode line but with tragic
events in it. One tragic event is the boy thinking that he has
inflammatory rheumatism. The day is still normal with a few conflicts
here and there. The boy is aching but once he surprises his family by
bringing home a carp for dinner it’s starting to slow down a bit.
Sometimes in writing you don’t’ have to be the same. You can stand out
too.
Within a purpose of a story is either a literary
significance or a historical significance. “Stolen Day” is based off of
history. Back near around the 1800’s where this story takes place there
were a lot of unexplained illnesses often only happening to children.
Most of them were illnesses that dealt with the bones and joints of the
body. Others were sudden deaths of children not only by illnesses. But
by drowning or sudden accidents that could not be prevented. History
within our writing helps us learn from our past at a different
perspective. Within the eyes of another.
We can learn a lot about
us by reading and learning about the past from books such as “Stolen
Day.” The stories that we read can help us overcome even the toughest
obstacles in life because of a character in a book can do it, so can you
رازي ميان دو نفر
کوونتين رينولدز
مونترال شهري است بسيار بزرگ، ولي مثل همة شهرهاي بزرگ، چند خيابان بسيار کوچک دارد. خيابانهايي مثل پرَنس ادوارد که به طول چهارخانه است و به بن بست ختم ميشود. هيچ کس به خوبي پي ير دوپَن[1] خيابان پرَنس ادوارد را نميشناخت، چون سي سال ميشد که در اين خيابان براي خانواده ها شير ميبرد.
ژوزف، اسب سفيد و بزرگي بود که طي پانزده سال گذشته گاري شير پي ير را ميكشيد. در مونترال، به خصوص بخشي که خيلي فرانسوي است، همانطور که روي بچهها اسامي قديسها را مي گذارند، روي حيوانها هم اسم ميگذارند. اولين باري كه اين اسب سفيد و بزرگ به شركت محلي شير آمد، اسمي نداشت. به پي ير گفتند از اين به بعد ميتواند آن اسب سفيد را به كار گيرد. پي ير نرمي گردن اسب و سطح درخشان شکمش را نوازش کرد، در چشمانش خيره شد و گفت: چه اسب مهربونيه، نجيب و باوفا. درخشش روح زيبايي رو تو چشماش ميخونم. به احترام ژوزف قديس[2] که اون هم مهربون و نجيب و باوفا و زيبا بود، اسم اين اسب رو ميذارم ژوزف.
ژوزف، در عرض يک سال، مثل پي ير مسير پخش شير را از بر شد. پي ير هميشه از اينكه نيازي به افسار نداشت به خود ميباليد - هيچ گاه به افسار دست نزد. پي ير، هر روز صبح سر ساعت پنج به اصطبل هاي شرکت محلي شير ميرسيد. گاري را پر کرده و ژوزف را به آن ميبستند. پي ير در حين اين که بالا ميرفت تا روي صندلياش بنشيند، ميگفت:
- روز بخير، رفيق شفيق[3].
و ژوزف هم سرش را بر ميگرداند و ساير گاريچي ها لبخند ميزدند و ميگفتند که اسب به پي ير لبخند خواهد زد. سپس ژاک، که سرکارگر بود، ميگفت:
- خيلي خب، پي ير برو.، و پي ير به آراميبه ژوزف مي گفت:
- برو رفيق.[4]، و اين دستة درخشان، پرغرور تا انتهاي خيابان ميخراميدند.
بدون هيچ دستوري از سوي پي ير، گاري از سه خانه در خيابان سن کاترين ميگذشت، سپس به سمت راست ميچرخيد و در خيابان روزلين دو خانه را پشت سر ميگذاشت؛ بعد ميپيچيد به چپ، به خيابان پرَنس ادوارد. اسب، کنار خانة اول مي ايستاد و تقريبآ سي ثانيه به پي ير وقت ميداد تا از صندلي اش پايين بيايد و يک بطري شير جلو در بگذارد، و بعد، از دو خانه رد ميکرد و جلو سومي ميايستاد. و همينطور تا انتهاي طول خيابان. بعد، ژوزف، باز بدون هيچ دستوري از سوي پي ير، ميچرخيد و از آنسوي خيابان برمي گشت. آري، ژوزف اسب باهوشي بود.
پي ير، در اصطبل به مهارت ژوزف افتخار ميکرد. من هيچ وقت به افسار دست نمي زنم. اون خودش ميدونه کجا بايد وايسه. عجيبه، اگه ژوزف گاري رو بکشه، هر آدم کوري مي تونه از پس مسير من بر بياد.
سالها گذشت – هميشه يک جور. پي ير و ژوزف، نه به سرعت، که آرام آرام، با هم پير ميشدند. سبيل پرپشت پي ير ديگر سفيدِ سفيد شده و تا روي لب هايش آمده بود، ژوزف هم زانوهايش را زياد بالا نميبرد و سرش را هم مثل گذشته نميچرخاند. ژاک، سرکارگر اصطبلها، هيچ وقت متوجه نشد که هر دو آنها دارند پير ميشوند، تا روزي که پي ير با عصاي سنگيني به دست، از راه رسيد.
ژاک خنده کنان گفت:
هي پي ير، نکنه نقرس گرفتي، ها؟
پي ير با کمي ترديد گفت:
البته ژاک[5]، آدمي پير ميشه و پاهاش خسته ميشن
. ژاک به او گفت: تو بايد به اون اسب ياد بدي که شيرها رو تا در خونه هم برات ببره. هر کاري كه بگي ميکنه..
پي ير تک تک افراد چهل خانواده اي را که در خيابان پرَنس ادوارد بهشان خدمت ميکرد ميشناخت. آشپزها ميدانستند که پي ير سواد خواندن و نوشتن ندارد، بنابراين اگر يک بطري شير اضافي ميخواستند، به جاي اينکه بنا بر عادت هميشگي، در بطري خالي يادداشت بگذارند، هر وقت صداي تلق تلق چرخ هاي گاري را در سنگفرش خيابان ميشنيدند، فرياد مي زدند: پي ير، امروز يه بطري اضافي بيار.
او هم در جواب با خوشرويي مي گفت: لابد امشب براي شام مهمون دارين.
پي ير حافظة فوق العاده اي داشت. به اصطبل که ميرسيد، يادش نميرفت به ژاک بگويد: امروز صبح خانوادة پاکوين يه بطري اضافي بردن؛ خانوادة لموان هم يه پيمونه خامه خريدن
.ژاک اينها را در دفترچة کوچکي که هميشه با خود داشت، يادداشت ميکرد. بسياري از راننده ها ميبايست صورت حساب هاي هفتگي را تکميل و پول ها را جمع آوري ميکردند، ولي ژاک به خاطر علاقه اي که به پي ير داشت او را براي هميشه از اين کار معاف کرده بود. تنها کاري که پي ير بايد انجام ميداد اين بود که ساعت پنج و نيم صبح آنجا باشد، به سمت گاري خود که هميشه همانجا کنار جدول بود برود و شيرش را پخش کند. حدود دو ساعت بعد بر مي گشت، به سختي از صندلي اش پايين مي آمد، با ژاک خداحافظي[6] جانانه اي مي كرد، و بعد لنگ لنگان تا انتهاي خيابان ميرفت.
روزي رييس شرکت محلي شير براي بازرسي حمل و نقل هاي اول صبح به آنجا آمد. ژاک، پي ير را به او نشان داد و با اشتياق گفت:
ببينين چه جوري با اسبه حرف مي زنه! ميبينين اسبه چه جوري گوش ميده و سرش رو به طرف اون ميچرخونه؟ نگاهِ توي چشماي اون اسب رو ميبينين؟ راستش، به نظر من بين اون دو رازي وجود داره. بارها بهش توجه کردهام. انگار بعضي وقت ها دوتايي توي مسير، پيش خودشون به ما ميخندن. آقاي رييس، پي ير مرد خوبيه، ولي ديگه پير شده. جسارته، ولي ميشه پيشنهاد کنم بازنشستهاش کنين و حقوق بازنشستگي هم بهش بدين؟
رييس، خندان لب گفت:
البته، من سابقه شو ميدونم. الان سي سالي ميشه که توي اين مسير کار ميکنه و حتي يه بار هم ازش شکايتي نشده. بهش بگين حالا ديگه وقتشه که استراحت کنه. حقوقش رو هم مثل قبل دريافت ميکنه.
ولي پي ير به بازنشستگي تن نداد. او از فکر اين که حتي يک هم روز با ژوزف همراه نباشد، به وحشت مي افتاد. به ژاک گفت: ما، دو تا پيرمرديم. بذار با هم از پا بيفتيم. هر موقع ژوزف مهياي بازنشستگي شد، اون وقت من هم ميکشم کنار.
ژاک که مرد مهرباني بود متوجه شد. در رفتار پي ير و ژوزف چيزي بود که آدم را وادار ميکرد لبخندي محبتآميز به لب بياورد. انگار که هر يک، از ديگري قدرتي مخفي دريافت مي كرد. هنگاميکه ژوزف به گاري بسته شده و پي ير روي صندلي اش نشسته بود، هيچ کدام سالخورده به نظر نميرسيدند. ولي بعد از پايان کارشان، آنگاه پي ير که حقيقتآ سالخورده مي نمود، به آرامي تا انتهاي خيابان را لنگ لنگان طي ميکرد، و ژوزف سرش پايين مي افتاد و با خستگي تا آخور پيش ميرفت.
روزي از روزها، همين که پي ير رسيد، ژاک خبر بسيار بدي برايش داشت. صبح سردي بود و هوا هنوز تاريک بود. آن روز، هوا به شراب تگري مي ماند و برفي که شب گذشته باريده بود، همچون يک ميليون الماس که روي هم كپه شده باشند، برق مي زد.
ژاک گفت:
پي ير، اسبت، ژوزف، امروز از خواب بيدار نشد. پي ير اون خيلي پير بود، بيست و پنج سالش بود و اين براي آدميزاد حکم هفتاد و پنج سالگي رو داره.
پي ير به آرامي گفت:
آره، آره. من هفتاد و پنج سالمه و ديگه ژوزف رو نميبينم.
ژاک قوت قلبش داد كه
: البته که ميبينيش. توي آخورشه، در آرامش کامل. برو ببينش.
پي ير قدميبه جلو برداشت و سپس برگشت.
نه... نه... تو نمي فهمي ژاک.
ژاک با مهرباني بر شانة او زد.
يه اسب ديگه به خوبي ژوزف جور ميکنيم. ببين، در عرض يه ماه مسيرتو يادش ميدي، درست مثل ژوزف. ما ...
نگاهي که در چشم هاي ژوزف بود، او را از ادامه دادن باز داشت. پي ير سال ها کلاهي زمخت بر سر داشت که لبة آن تا روي چشم هايش ميآمد و مانع رسوخ سرماي سوزان صبح به آنها ميشد. ژاک، حالا در چشمان پي ير خيره شد و چيزي ديد که او را به شگفتي واداشت. نگاهي مرده و بي روح در آنها ديد. اين چشمها، اندوهي را منعکس ميکردند که در دل و جان پي ير بود. گويي دل و جانش مرده بود.
ژاک گفت:
امروز برو مرخصي، پي ير.، ولي پي ير پيشاپيش داشت لنگ لنگان در مسير خيابان حرکت ميکرد، و اگر کسي در آن نزديکيها بود، اشکهايش را ميديد که از گونههايش روان بودند و صداي هق هق بريده بريده اش را ميشنيد. پي ير به سر پيچ رفت و قدم به خيابان گذاشت. نعرهچي هشداردهندهاي از سوي راننده کاميوني که داشت به سرعت مي آمد به گوش رسيد و به دنبال آن جيغ ترمز؛ ولي پي ير انگار هيچ کدام را نشنيد.
پنج دقيقه بعد رانندة آمبولانسي گفت:
مرده. در جا کشته شده.
ژاک و بسياري از گاريچي ها آمدند و به آن پيکر خاموش چشم دوختند.
رانندة کاميون در دفاع از خود گفت:
کاري از من بر نمي اومد، اون صاف اومد طرف کاميون. انگار اصلآ ماشين رو نميديد. عجيبه، يه جوري اومد انگاري که کور بود.
پزشک آمبولانس خم شد و گفت:
کور؟ البته که اين مرد کور بوده. ميبينين، چشماش آب آورده. اين مرد پنج ساله که کوره.
به سمت ژاک برگشت و گفت:
گفتين واسة شما کار ميکرد؟ يعني شما نميدونستين که کوره؟
ژاک به آرامي گفت:
نه... نه... هيچ کدوممون. تنها يه نفر ميدونست – يکي از دوستاش به اسم ژوزف.... گمونم اين رازي بود فقط بين اون دو.