ترجمه های american reading
زماني كه يك پسر بچه بودم، تنها يك آرزوي دائمي بين رفقاي من كه در روستايي در غرب رودخانه مي سي سي پي هستند وجود داشت و آن اين بود كه قايقران كشتي بخار باشي . ما آرزوهاي گذراي ديگري هم داشتم اما آنها فقط گذرا بودند هنگامي كه يك سيرك مي آمد و مي رفت در حالي ما را ترك مي كرد كه همي ما مي خواستيم دلقك بشويم . حالا ما اميدواريم كه اگر زنده بوديم و آدم خوبي هم بوديم خدا به ما اجازه خواهد داد كه دزد دريايي باشيم . اين آرزوها به نوبه خود كمرنگ مي شد ، اما آرزوي قايقران بودن براي هميشه باقي ماند .
يك روز يك قايق بخاري ارزان و پر زرق و برق از سنت لويز و يكي ديگر از ككوك آمد . قبل از اين وقايع روز با شكوه و قابل انتظار بود . بعد از آنها روز مرده و خسته كننده بود . نه تنها پسرها بلكه همه افراد دهكده چنين احساسي داشتند . بعد از همه ي اين سالها من مي توانم آن دوران را تصور كنم . درست مانند اين بود شهر سفيد غرق در روشنايي (نور) آفتاب صبح تابستاني بود خيابانها خالي يا تقريبا خالي بود . يكي دو فروشنده در حالي كه صندلي هايشان را به ديوار تكيه داده اند در جلوي مغازه هايشان نشسته اند چانه هايشان بر روي سينه و كلاه هايشان را بر روي صورتشان گذاشتند و خوابيده اند آنجا مي سي سي پي بزرگ با عظمت و با شكوه بود . گردش جزر و مد در امتداد ساحل و در مقابل نور خورشيد مي درخشيد . در حال حاضر غشاي از دود سياه در نقطه اي در دور دست ظاهر شده است . ناگهان يك راننده ي گاري سياهپوست كه بخاطر چشم هاي تيزبين و صداي بلند حيرت آور معروف است فرياد زد كشتي بخار دارد مي آيد و صحنه عوض شد . ميخواره (مست) شهر هوشيار شد فروشنده ها بيدار شده اند و صداي تلق تلق واگن ها. از هر خانه و مغازه اي حركت انساني جاري مي شود و ناگهان شهر مرده زنده مي شود و حركت مي كند . واگن ها ، مردان ، پسران همه ي مردم از تمام محله هاي شهر به سوي مركزي مشترك در حال عجله هستند ،(به سمت اسكله) آنجا جمع شده اند مردم چشمهايشان را بر كشتي هاي آمده دوخته اند و آنچنان در شگفتي هستند كه انگار براي اولين بار است كه مشاهده مي كنند، قايق نسبتا خوش نما بود اون طولاني تيز و تر تميز و زيبا بود داراي دو دودكش بلند با يك وسيله تزيين شده طلا كاري شده كه به نوعي بين آنها تابيده شده بود و اتاق رويايي ناخدا جعبه هاي پارو كه نام قايق در بالاي آنها است بسيار زيبا هستند. عرشه ي بالايي با وجود مسافران سياه به نظر مي رسد كاپيتان با صداي شيپور مي ايستد و همه حسرت مي خورند . دود سياه و غليظي چرخان و رقصان از دودكش خارج مي شود عظمتي كه با اضافه كردن دانه هاي كاج براي آتش قبل از آمدن به شهر بوجود آمده است يك كارگر عرشه حسود يك حلقه طناب در دست دارد با ژست در جلو ايستاده است . كاپيتان دستش را بلند مي كند شيپور به صدا در مي آيد و چرخ ها مي ايستد و سپس به عقب حركت مي كنند با به هم زدن ، آب را به كف تبديل ميكند و ديگ بخار استراحت مي كند سپس تقلايي براي رسيدن به خارج و رسيدن به ساحل و براي حمل و نقل و خالي كردن باركشتي . همه در يك زمان و چيزي كه كار را سهيل و آسان مي كند ، فرياد ها و ناسزاهاي شاگردهاست . ده دقيقه بعد ماشين بخار دوباره در حال كار است . بدون صدور دود سياه از دودكش و ده دقيقه بعد از آن، شهر دوباره مرده مي شود و ميخواره شهر يك بار ديگر به خواب مي رود .
پدرم رئيس دادگاه بود و من باور داشتم كه او صاحب قدرتي است كه مي تواند به همه مرگ و حيات دهد و مي توانست هر كسي را كه به او صدمه بزند به دار بياويزد . اين يك امتياز براي من بود با اين وجود ميل به ناخدا شدن مانع از ورود من به اين كار بود . اول مي خواستم پيشخدمت كشتي باشم به طوري كه مي توانستم با روپوش سفيد بيرون بيايم و روي ميزي را به اطراف تكان دهم جايي كه همه ي دوستان قديمي مي توانند مرا ببينند . بعدا فكر كردم كه من ترجيح مي دهم يك كارگر عرشه باشم كه در انتهاي كشتي ايستاده و حلقه طنابي در دست دارد .زيرا كارگر عرشه بودن مشخص و برجسته است كم كم يكي از دوستانمان رفت و براي مدتي طولاني خبري از او شنيده نشد . سرانجام يك كمك مهندس در كشتي بخار از آب در آمد اين موضوع باعث شگفتي همه شد .
آن پسر رسواي عالم بود و من برعكس او بودم او به اين بلندي رسيده بود و من در تيرگي و بدبختي. براي رسيدن به اين عظمت هيچگونه بخششي در كار نبوده است . او همواره مشغول مالش دادن پيچ هاي زنگ زده بود هنگامي كه قايق او در شهرمان لنگر انداخته بود در كنار نرده ها نشسته و آنها را مي مالد جايي كه ما مي توانيم او را ببينيم و به او غبطه بخوريم . هر موقع كه قايقش از كار انداخته است او به خانه مي آيد و در اطراف با لباسهاي سياه روغني خود قدم مي زند به نحوي كه هيچكس نمي تواند كمك كند كه به ياد بياوري كه او يك قايقران بود او از همه ي تكنيكهاي كشتي بخار در حرفهايش استفاده مي كند. به نحوي از آنها زياد استفاده كرد . كه گاهي اوقات فراموش مي كند كه مردم عادي صحبتهايش را متوجه نمي شوند او ممكن است در مورد سمت راست كشتي به آساني دروغ بگويد طبيعتا انسان ممكن است آرزو كند كه كاش او مرده بود. او هميشه در مورد سنت لويي مانند يك شهروند قديمي صحبت مي كند او ممكن است تصادفا به لحظاتي اشاره كند كه از خيابان چهارم پائين مي آيد يا موقعي كه از كنار خانه كشاورزي گذشت و ممكن است در مورد همه ماجراجوي هايش در آنجا دروغ بگويد . دو سه تا از بچه ها براي مدتي طولاني شخصيت قابل ملاحضه اي در بين داشتند زيرا آنها روزي در سنت لوي بوده اند و اطلاعات عمومي مبهمي درباره شگفتي هاي آنجا داشتند اما حالا دوران جلال و افتخارشان به پايان رسيده است . آنها فروتنانه سكوت مي كنند و يادگرفته اند ناپديد شوند وقتي كه مهندس ظالم نزديك مي شود . اين شخص پول هم زياد دارد و موهاي روغني و يك ساعت زرق و برق دار نقره اي با بند ساعت برنجي زرق برق دار او يك كمربند چرمي مي پوشيد و از هيچ گونه بند شلوار استفاده نمي كند . اگر جواني توسط همراهانش قلبا مورد تحسين يا نفرت قرار نگرفته است اين يكي قرار گرفته است و هيچ دختري نمي تواند در مقابل فريبندگي او مقاومت كند هنگامي كه سرانجام قايقش منفجر شد . رضايت آرام بخشي در ميان ما منتشر مي شود به نحوي كه انگار ماه ها چيزي نمي دانيم اما وقتي هفته بعد زنده و مشهور به خانه آمد با ظاهري درب و داغون و بانداژ شده در كليسا ظاهر شد . قهرمان درخشان كه همه با شگفتي به او خيره شده بودند . براي ما بنظر مي رسيد كه تعصب از مشيت الهي براي ناشايستگي يك آدم پست به نكته اي اشاره مي كرد كه جايي براي انتقاد باز بود .
اين شغل فقط مي تواند يك نتيجه ايجاد كند و آن به سرعت دنبال مي شود. پسرها يكي پس از ديگري موفق شدند به رودخانه برسند. پسر وزير مهندس مي شود، پسران دكتر و رئيس پست خانه فروشنده شدند، پسر دلال عمده فروش مشروب، مشروب فروش يك قايق شد چهار تا پسر يك تاجر عمده كالا و دو پسر قاضي شهرستان كاپيتان شدند. كاپيتان بودن عالي ترين موقعيت در ميان آنها بود.
يك كاپيتان حتي در آن روزها كه دستمزد ها ناچيز بود يك درآمد شاهانه داشت از يكصدو پنجاه تا دويست و پنجاه دلار در ماه بدون هيچ گونه كسري. دو ماه از حقوق او مي توانست دستمزد يك موعظ براي يك سال باشد. برخي از ما دل شكسته رها شديم- ما نتوانستيم به رودخانه برسيم حداقل والدين مان به ما اجازه ندادند. بنابرين من بزودي فرار كردم و گفتم هرگز به خانه بر نمي گردم تا كاپيتان شوم و بتوانم در بزرگي و شكوه بر گردم، اما به هر طريقي من نتوانستم موفق شوم من فروتنانه روي عرشه چند تا از اين كشتي ها كه مانند دسته ساردين در طول اسكله سنت لويز قرار گرفته بودند رفتم و فروتنانه جوياي كاپيتان ها شدم، اما فقط شانه هاي سرد و كلمات كوتاه خدمه و فروشنده ها نصيبم شد.من مجبور بودم شرايط موجود را بپذيرم، اما من روياي آرامش بخشي براي آينده داشتم، زماني كه من يك كاپيتان بزرگ و با افتخار خواهم شد، با ثروت زياد كه مي توانم تعدادي از اين خدمه ها و منشي ها را خريد و فروش كنم.
آخرین برگ
در بخش غربی میدان واشنگتن در شهر نیویورک و در ناحیه ای کوچک، خیابان ها شکلی نامنظم و درهم و برهم دارند. این خیابان ها چندین بار یکدیگر را قطع کرده اند و به همین خاطر باریکه هایی در بین شان پدید آمده که بدان ها "محله" میگویند.
این محله ها پیچ و خم های عجیب و غریبی دارند. اینجا یگ خیابان یگ یا دو بار خودش را قطع میکند و هنرمندی خوش ذوق امکان ارزشمندی را در آن یافته است. تصور کنید اگر یک مجموعه دار با صورتحساب رنگ ها، کاغذها و بوم های نقاشیاش از این راه عبور کند ممکن است همزمان خودش را در حال بازگشت و بدون آنکه پولی پرداخته باشد ببیند!
به همین خاطر، خیلی زود هنرمندان زیادی در جستجوی پنجره های شمالی، لچکی های قرن هجده ، اتاقک های زیرشیروانی و اجاره های پایین به روستای قدیمی، جالب و البته عجیب گرینویچ گام نهادند.
در بالای یک ساختمان آجری سه طبقه که بیشتر به دخمه شباهت داشت سو وجانسی کارگاه هنری کوچکی داشتند. اسم دیگر جانسی جوانا بود، یکی از دخترها از ماین آمده بود و دیگری از کالیفرنیا. آنها در رستورانی در خیابان هشتم یکدیگر را ملاقات کرده بودند و تشابه سلیقه شان در علاقه به هنر و سالاد موجب تشکیل کارگاه هنری مشترک شد.
آشنایی آنها در نیمه بهار روی داد. اما در زمستان غریبه ای ناپیدا، سرد و بی احساس که دکترها آن را ذات الریه می نامیدند به اجتماع هنرمندان یورش آورد. او با دستان سرد و مرگبارش در این سو و آن سو قربانی میگرفت. در بخش شرقی میدان، این ویرانگر با سرعت بیشتری به پیش می تاخت و مردم زیادی را به کام مرگ می کشید. اما در محله های پر پیج و خم و پوشیده از خزه این طرف میدان، به کندی جلو میرفت.
آقای ذات الریه را نمی توان پیرمردی نجیب، محترم و جوانمرد دانست. دخترکی که به آب و هوای گرم کالیفرنیا خوی گرفته بود برای این پیرمرد خشن و سنگدل ابدا حریف منصفانه ای نبود. اما او به جانسی حمله کرد و جانسی که اکنون به سختی بیمار بود بی حرکت روی تخت فلزی رنگ شده اش افتاده بود و از پنچره به دیوار آجری خانه کناری می نگریست.
یک روز صبح، دکتر که این روزها سرش خیلی شلوغ بود سو را به جلوی درب ورودی دعوت کرد و درحالیکه تب سنج را تکان میداد به او گفت:"شانس زنده موندش...اوم...بگذارید ببینم... یک به دهه.آن هم درصورتیکه خودش بخواد زنده بمونه. ظاهرا خانم جوان تصمیم گرفته که دیگه خوب نشه. ببینم به چیز خاصی فکر میکنه؟"
سو پاسخ داد:"اون...اون تصمیم داشت یه روز خلیج ناپل رو نقاشی کنه."
"نقاشی؟ اوه نه! منظورم چیزیه که ارزش فکر کردن رو داشته باشه. مثلا...شاید یه مرد؟"
سو با ریشخند گفت:"یه مرد؟ یه مرد مگه ارزشش رو داره؟! نه دکتر چنین چیزی در کار نیست."
دکتر گفت:"پس مشکلش فقط ضعفه. من هرکاری که از دستم بر بیاد انجام میدم اما هروقت مریض های من شمارش معکوس مرگشون رو شروع میکنن قدرت شفا بخشی داروها نصف میشه. اگر شما بتونید کاری کنید که اون فقط یک سوال در مورد مد جدید لباس زمستان بپرسه قول میدم احتمال زنده موندنش دوبرابر بشه."
زمانیکه دکتر آنجا را ترک کرد سو به اتاق کار رفت و مدتی گریست. سپس با تظاهر به اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده و در حالیکه سوت می زد با تخته نقاشی اش وارد اتاق جانسی شد.
جانسی همچنان روی تخت دراز کشیده بود پتو را روی سرش کشیده بود و صورتش به سمت پنجره بود.
سو که تصور کرد او خوابیده سوت زدن را متوقف کرد سپس تخته نقاشی را آماده کرد و با قلم و جوهر شروع کرد به کشیدن طرح اولیه یک داستان مجله. راه ورود نقاشان جوان به دنیای هنر کشیدن نقاشی برای داستانهای مجلات است که نویسندگان جوان برای ورود به دنیای ادبیات می نویسند.
همین طور که سو شلوار سوارکاری برازنده و عینکی یک چشمی را برای پیکره قهرمان نقاشی اش که یک گاوچران بود طراحی می کرد چند بار صدایی ضعیف را شنید و به همین خاطر سریع خود را به کنار تخت جانسی رساند.
چشمان جانسی کاملا باز بودند، او از پنجره به بیرون چشم دوخته بود و میشمرد... برعکس میشمرد.
"دوازده"، "یازده"،"ده"،" نه"، "هشت" و بعد "هفت " او همین طور میشمرد و تغریبا بی وقفه این کار را میکرد.
سو از پنجره به بیرون نگاه کرد. جانسی چه چیز را میشمرد؟ از آنجا تنها حیاطی عریان و دلتنگ کننده به چشم میخورد و دیوار آجری ساختمانی که چندمتر آن طرف تر قرار داشت و پیچک انگور پیری با ریشه های خشک و درهم تنیده اش که تا نیمه از آن بالا رفته بود. نفس سرد پاییزی چنان برگهای درخت را به یغما برده بود که تقریبا چیزی به جز شاخه های عریان آن برروی دیوار کهنه برجای نمانده بود.
سو پرسید:"موضوع چیه عزیزم؟"
جانسی به آهستگی پاسخ داد:"شش، اونها حالا خیلی سریعتر میریزن. سه روز پیش تقریبا صدتا بودن و شمردنشون سرم رو درد می آورد. اما حالا دیگه آسونه. نگاه کن یکی دیگه هم افتاد حالا فقط پنج تا مونده."
"پنج تا چی عزیزم؟"
"برگ، روی درخت مو، وقتی آخرین برگ بیفته منم باید برم. الان سه روزه که این رو میدونم. مگه دکتر چیزی بهت نگفت؟"
سو با تمسخر گفت:"تاحالا هیچ وقت همچین حرف مسخره ای رو نشنیده بودم. برگ های اون درخت پیر چه ربطی به خوب شدن تو داره؟ تو خیلی اون درخت رو دوست داشتی، درست . اما احمق نباش چون دکتر امروز صبح به من گفت که شانس زود خوب شدنت...بذار دقیقا حرفهای اون رو بهت بگم...اون گفت شانس خوب شدنت ده به یکه! پس حالا دختر خوبی باش و سوپت رو بخور و بذار من هم به نقاشی ام برسم. تا بتونم اونو به ویراستار بفروشم برای تو شراب سرخ بخرم و واسه خودم استیک خوک.
جانسی درحالیکه چشم به پنجره دوخته بود گفت:"دیگه لازم نیست شراب بخری. یکی دیگه هم افتاد. نه، من سوپ نمیخورم. فقط چهارتا دیگه باقی مونده. میخوام قبل از اینکه هوا تاریک بشه افتادن آخرین برگ رو ببینم. اونوقت من هم خواهم رفت."
سو بالای سر جانسی خم شد و گفت:"جانسی عزیزم، بهم قول بده که چشمات رو ببندی و بیرون رو نگاه نکنی تا کار من تموم بشه. باید نقاشی رو فردا تحویل بدم. به نور احتیاج دارم وگرنه پرده ها رو میکشیدم."
جانسی خیلی سرد جواب داد:" نمیتونی تو یه اتاق دیگه نقاشی کنی؟"
سو گفت:"ترجیه میدم اینجا پیش تو بمونم. بعلاوه دیگه نمیخوام به اون برگهای مسخره پیچک زل بزنی!"
جانسی گفت" پس هروقت کارت تموم شد صدام کن. چون میخوام افتادن آخرین برگ رو ببینم. از فکر کردن و انتظار کشیدن دیگه خسته شدم. میخوام قید همه چیز رو بزنم و مثل یکی از اون برگهای خسته و تنها خودم رو به دست باد بسپرم." بعد چشمهایش را بست و چون مجسمه ای فروافتاده، آرام و بی حرکت روی تختش دراز کشید.
سو گفت: "سعی کن بخوابی، من باید برم برمان رو صدا کنم که بیاد مدل معدنچی پیر تنها رو برام اجرا کنه. یه دقیقه بیشتر طول نمیکشه. تکون نخور تا برگردم."
برمان پیرمرد نقاشی بود که پایین آنها در طبقه همکف زندگی میکرد. سنش از شصت نیز فراتر بود و ریش سفید بلندی داشت. او در هنر شکست خورده بود و همیشه به دنبال خلق شاهکاری بود که هرگز آن را شروع نکرد. درواقع سال ها بود که خیلی کم نقاشی میکرد و با ایفای نقش مدل برای هنرمندان جوان اجتماع که پول استخدام مدل حرفه ای را نداشتند به سختی روزگار می گذراند. او در نوشیدن الکل زیاده روی میکرد و همچنان از شاهکاری سخن می گفت که آن را شروع نکرده بود. برمان پیرمردی کوچک اندام و تندخو بود که ملایمت و دل نازکی مردم را به باد مسخره میگرفت و خودش را نگهبان ویژه دختران جوانی میدانست که در کارگاه هنری طبقه بالا زندکی میکردند.
سو، برمان را درخلوتگاه کوچک وتاریک اش درحالیکه به شدت بوی آبجو میداد یافت. در گوشه اتاق بومی خالی روی سه پایه نقاشی به چشم میخورد که بیست و پنج سال بود انتظار دریافت اولین خط از شاهکار برمان را می کشید. سو با او از خیالبافی های جانسی و البته ترس خودش از اینکه علاقه وی به دنیا از این نیز ضعیف تر شود و حقیقتا همچو برگی سبک و شکننده زندگی را بدرود گوید سخن گفت.
برمان پیر که با چشمان قرمز اش حرفهای سو را به دقت دنبال می کرد فریاد تحقیر آمیزی سر داد و این تصورات احمقانه را به باد تمسخر گرفت.
او فریاد زد:"چی؟ یعنی تو دنیا آدمهای ابلهی پیدا میشن که حاضرن به خاطر ریختن برگهای یه پیچک بی ارزش بمیرن؟ من که تاحالا چنین چیزی نشنیده بودم. نه من نقش مدل رو برات بازی نمیکنم. آخه چرا گذاشتی همچین افکار احمقانه ای به ذهنش خطور کنه؟ آه، دخترک بیچاره!"
سو پاسخ داد:"اون خیلی ضعیف و مریضه و تب بالا ذهنش رو بیمار و پر از توهمات عجیب و غریب کرده. خیلی خوب آقای برمان اگه نمیخوای مدل من بشی مجبور نیستی. اما این رو بدون که به نظر من تو یه پیرمرد نفرت انگیزی!"
برمان داد زد:"رفتارت درست مثل بقیه زنهاست! من کی گفتم مدل تو نمیشم؟ راه بیفت منم باهات میام. الان نیم ساعته دارم سعی میکنم بهت بفهمونم که من آماده ام. خدایا چرا آدمی به خوبی خانم جانسی باید اینجا توی این خرابه مریض بشه؟ یه روز بلاخره شاهکارم رو میکشم و اون وقت همه مون از اینجا میریم."
وقتی آنها به طبقه بالا رسیدند جانسی خواب بود. سو پرده را پایین کشید و برمان را به اتاق دیگر هدایت کرد. در آنجا هردوی آنها با وحشت از پنجره به درخت مو نگریستند و سپس بدون انکه سخنی به زبان آورند لحظه ای یکدیگر را نگاه کردند.
بارانی آمیخته با برف سرد و مداوم در حال باریدن بود. برمان که لباس آبی کهنه ای به تن داشت روی کتری چپ شده ای نشست تا نقش معدنچی تنها را که روی تخته سنگی نشته بود ایفا نماید.
وقتی سو از خوابی یک ساعته بیدار شد جانسی را دید که با چشمانی تار اما کاملا باز به پرده سبز کشیده شده زل زده بود.
جانسی به آهستگی گفت:"پرده رو بالا بزن، میخوام ببینم."
و سو هم که خیلی خسته بود این کار را کرد.
اما پس از باران و تندباد شدیدی که در تمام طول شب ادامه یافته بود هنوز بر روی دیوار آجری یک برگ مو برجای مانده بود. این آخرین برگ پیچگ بود و هنوز در نزدیکی ساقه اش رنگ سبز تیره ای داشت اما گوشه های پلاسیده اش به زردی گرویده بود. این برگ با وقار و شجاعت تمام در حدود شش متری زمین از شاخه ای آویزان بود.
جانسی گفت:"این آخریشه. فکر میکردم حتما در طول شب بیفته آخه صدای باد رو شنیدم. امروز می افته و من هم با افتادنش خواهم مرد."
سو درحالیکه صورت خسته اش را روی بالش گذارده بود گفت:"عزیزم! اگه به فکر خودت نیستی لااقل به من فکر کن. آخه نمیگی چه بلایی سر من میاد؟"
اما جانسی پاسخی نداشت. تنهاترین چیز در دنیا روحی است که خود را برای سفر طولانی و اسرارآمیزش آماده می کند.
روز به آخر رسید و حتی در تاریک روشن غروب نیز میشد برگ تنهای مو را که برروی دیوار به شاخه اش چسبیده بود دید. با رسیدن شب هنگام، باد شمالی بار دیگر وزیدن گرفت و باران نیز محکم به پنجره ها می کوفت و از گوشه بام به زمین می ریخت.
وقتی هوا به قدر کافی روشن شد، جانسی دوباره دستور داد پرده ها را کنار بزنند.
برگ مو هنوز سرجایش بود.
جانسی برای مدتی طولانی دراز کشید و به آن برگ خیره شد. سپس به سو که بر سر اجاق مشغول هم زدن سوپ مرغ او بود گفت:"سو، من دختر بدی بودم. یه چیزی اون برگ آخر رو اونجا نگه داشته تا بهم بفهمونه که چقدر گناهکارم. انگار آرزوی مرگ داشتن گناهه. حالا میتونی برام سوپ بیاری و یه مقدار شیر با یه کم شراب و...نه، اول یه آینه دستی برام بیار و چندتا بالش دورم بذار تا بتونم بشینم و وقتی که آشپزی میکنی تماشات کنم.
ساعتی بعد او گفت: "سو، امیدوارم روزی خلیج ناپل رو نقاشی کنم."
دکتر بعدازظهر به آنجا آمد و سو هنگام رفتنش به بهانه ای جلوی در ورودی رفت.
دکتر دست نحیف و لرزان سو را در دستش گرفت و گفت: شانسش پنجاه پنجاهه. با مراقبت خوب شما برنده میشید. حالا باید برم و مریض دیگری رو که در طبقه پایینه ببینم. اسمش برمانه فکر کنم یه نقاش باشه. اونهم به ذات الریه مبتلاست. بیچاره پیرو ضعیفیه و بیماریش هم خیلی سخته. امیدی به خوب شدنش نیست. اما امروز به بیمارستان منتقل میشه تا کمتر زجر بکشه.
روز بعد دکتر به سو گفت:"خطر برطرف شده شما موفق شدید. اون حالا فقط به تغذیه مناسب و مراقبت نیاز داره.
آن روز بعدازظهر سو به تختی که جانسی در آن دراز کشیده بود رفت و بازویش را دور او گذاشت:"باید چیزی رو بهت بگم. آقای برمان امروز توی بیمارستان از ذات الریه مرد. اون فقط دوروز مریض بود. روز اول سرایدار اون رو پایین توی اتاقش درحالیکه به سختی درد می کشید پیدا کرد. کفشها و لباسهاش کاملا خیس و سرد بودند. هیچ کس نمیدونست اون توی اون شب وحشتناک بیرون چیکار میکرده. اما بعد اونا یه فانوس پیدا کردن که هنوز روشن بود و نردبانی که از جاش برده شده بود و چندتا قلم و جعبه رنگی که رنگهای سبز وزرد روش مخلوط شده بودند. عزیزم، از پنجره به آخرین برگ مو نگاه کن. هیچ وقت از اینکه اون برگ با وزش باد حرکت نمیکنه تعجب نکردی؟ آه، عزیزم اون شاهکار برمانه. برمان اون رو شبی که آخرین برگ افتاد نقاشی کرد."
من دوازدهم فوريه 1809 در ایالت كنتاكي شهرستان هاردين به دنیا آمدم . پدر ومادرم در ويرجينيا متولد شده بودند از يك خانواده غیرسرشناس طبقه دو، شايد بهتر باشد بگويم مادرم كه از "هنكس" ها بود زماني كه من ده ساله بودم درگذشت . بقایای هنکس ها اكنون در نواحی آدمز و مكن در الينويز ساكن هستند جد پدری من آبرهام لينكلن در حدود سالهای 1681 يا 1782 از ويرجينيا به كنتاكی مهاجرت كرد ،جايي كه او بوسيله يك سرخپوست يك يا دو سال بعد به قتل رسید ،نه در يك نبرد بلكه زمانی كه او می کوشید يك مزرعه در جنگل بسازد. پدرم هنگامی كه پدرش مرد شش سال داشت او بدون هيچ آموزش یا تحصیلاتی بزرگ شد . موقعی که من هفت ساله بودم او از كنتاكي به "اينديانا" نقل مکان کرد. در زمان وحدت ايالات ما صاحب خانه شخصی مان شديم آنجا يك منطقه رام نشده بود و هنوز خرس و حيوانات وحشی ديگری در جنگل زندگی میکردند من آنجا بزرگ شدم . آنجا چيزی شبيه مدرسه بود اما هیچ کفایت و صلاحيت تائید شده ای برای تدریس وجود نداشت غير از خواندن ، نوشتن و جمع كردن . اگر فرض كنيم غريبه ای لاتين بلد بود برا ی مدتی مقیم محله می شد. و به او به چشم يك نابغه به او نگاه مي كردند.ابدا چيزی که ما را به آموختن برانگيزد وجود نداشت . البته موقعی كه من به سن بلوغ رسیدم چيز زيادی نیاموخته بودم . و اما چگونه و به چه طريقی چیزی که تمام بضاعت علمی بود یعنی خواندن و نوشتن و حساب كردن را ياد گرفتم ؟ اين پيشرفت اندکی كه داشتم درگرو همين ذخيره دانسته های قبلی است . من تحت فشار و اجبار پيشرفت كردم.
من تا بیست و دوسالگی در مزرعه كار مي كردم. در بیست و یک سالگي به الينويز آمدم ودر آنجا يك سالی فروشنده يك مغازه بودم. سپس جنگ شد. من به عنوان كاپيتان داوطلبان انتخاب شدم. موفقيتی كه باعث میشد افتخار زيادرا احساس کنم. من وارد رقابت انتخاباتی شدم. همان سال برای نماينده مجلس شدن رای نياوردم.،اولين باری كه توسط مردم ترد شدم. در انتخابات بعدی و سه دوره دو ساله ديگر من به عنوان نماينده مجلس انتخاب شدم. من بعد از آن هرگز كانديد نشدم. در دورانی كه نماينده بودم قانون مطالعه می كردم و به اسپرينگفيلد برای آموختن حقوق رفتم. در سال 1846 به عنوان نماينده طبقه دوم مجلس كنگره انتخاب شدم. من برای انتخابات مجدد نامزد نشدم.
از خلال سالهای 1849 تا 1854 با پشتكار بيشتری بيش از هر زمان ديگری ممارست كردم من علاقه ام را نسبت به سياست از دست داده بودم تا الغای توافقنامه "ميژوری" مرا دوباره برانگیخت. وبا آنچه بعد از آن انجام دادم تقریبا آشنائید . اگر چيزی از مشخصات شخصی من خواسته باشید باشد ميتوانم عرض کنم که من در حدود شش پا و چهار اينچ بلندی قامت دارم، لاغر و تکیده و وزن من در حدود108 پوند است. دارای چهره ای تيره و موهایی زبر و سياه و چشمانی خاكستری هستم. من هيچ گونه مشخصه يا شناسه ديگری ندارم.
ترجمه The handsome & deformed leg
دو قسم آدم در دنيا وجود دارد اکه با وجود اینکه آنها دارای سطح سلامتی دارائی و وسايل رفاهی یکسان در زندگي خود هستند، ولی عدهای خوشبخت ميشوند و عدهای ديگرتيره بخت و اين ناشی از نگرش متفاوتی است كه نسبت به مسائل، آدمها، وقايع، و تاثير آنها بر اذهانشان وجود دارد.
انسانها در هر موقعيتی که قرار بگيرند، ممکن است چيزی بيابند که مايه راحتی يا مايه ناراحتیشان باشد. در هر مجلسی ممکن است آدمهايی ببينند يا صحبتهايي بشنوند که دلنشينتر يا دلآزارتر باشد. بر سرِ هر سفرهای ممکن است نوشيدنی يا غذايی بيابند که طعمی دلنشین يا نامطبوع دارد، و يا اينکه به هر جهت بد یا خوب طبخ شده باشد.
ممکن است آب و هوايی بيابند که خوب يا بد باشد. در هر دولتی، ممکن است قوانينی بيابند که خوب يا غیرقابل پذیرش باشد، و يا نحوه اجرای اين قوانين را خوب يا نامطلوب ببینند. در هر پاره شعر، يا شاهکاری ممکن است محاسن يا معايبی پیدا کنند. تقريباً در چهره يا شخصيت هر آدمی ممکن است زيبايی و يا زشتی، و اوصاف پسندیده و غیرپسندیده بيابند.
در چنين شرايطی، آدمهای خوشبخت توجه خود را معطوف به جنبه هائی میکنند که مايه خرسندی است، و به صحبتهای دلنشين، به غذاهای خوشمزه، به طعم خوب نوشيدنيها، و آب و هواي دلچسب توجه دارند. از تمام پدیده های خوشايند لذت ميبرند. ولی آدمهای تيرهبخت فقط به آنچه ناخوشايند است می اندیشند و درباره آنها حرف میزنند. به همين دليل، هميشه آدمهائی ناخشنودند.
با اظهاراتشان شادی جمع را بر هم میزنند، خيلی ها را ميرنجانند، و هر کجا که ميروند نَحوست به بار ميآورند. اگر چنين نگرشی قائم به ذات بود، بايد بيشتر به حال اين آدمهای تيرهبخت تاسف میخورديم. ولی احتمالاً خصلت عيبجويی و تنفر آنها تقلیدی و اکتسابی است. اين خصلت به عادتی تبديل میشود که فرد هم از آن بیخبر است. ولی هر چند هم که عادت جا افتاده و سختی باشد، باز هم قابل درمان است البته به شرطی که فرد مبتلا به آن بپذیرد که اثرات بدی بر مصاحبت او با ديگران دارد. اميدوارم اين خردهگيری برای آنها مفيد واقع شود، و کمکشان کند تا عادتشان را ترک کنند. هر چند در واقع اين مساله اصولاً به نگرش آدمها مربوط ميشود، ولی پیامدهای شديدی دارد، چرا که مايه فلاکت و درماندگی واقعی است. اين آدمها ديگران را می آزارند.
هيچکس دوستد دار آنها نیست و فقط در حد تعارفات معمول و به اقتضای ادب و نزاکت احترامشان را نگاه میدارند، و شاید کمتر از آن. همين مساله آنها را عصبانی میکند و به درگیری میکشاند. چنانچه خواهان کسب مرتبه و يا مال و منال بيشتری باشند، هيچکس برايشان آرزوی موفقيت نمیکند. حتی هيچکس برای کمک به تحقق آرزوهایشان یاریشان نمیکند يا سخنی به نفع آنها نمی گوید. اگر مورد سرزنش يا توهين جمع واقع شوند، هيچکس از آنها دفاع نمی کند يا آنها را نمیبخشد، و حتی خيلی ها دست به دست هم می دهند تا سوء رفتارشان را دامن بزنند. اين آدمها بايد عادت بدشان را ترک کنند و بپذيرند که بايد از آنچه خوشايند است خرسند باشند، بدون آنکه خود و يا ديگران را آزار بدهند. و اگر عادتشان را ترک نکردند، به نفع ديگران است که از مصاحبت با آنها بپرهيزند. در غير اين صورت،مصاحبت با آنها ميتواند بسيار ناراحت کننده باشد و گاه، به ويژه اگر گرفتار مشاجره با آنها شوند، بسيار اسف بارتر خواهد بود.
summary for the upturned face
Summary: Two officers – Timothy Lean and the adjutant, look down at their fallen commander killed in the middle of a battle. They seem at a loss for what to do, but to honor their fellow officer they call two privates off the line to bury him. With rifle shots ringing over their heads, the two enlisted men dig a shallow trench. But one of them is shot in the arm. Lean orders them behind the line and then Lean and the adjutant drag the dead officer into the hole. However, they aren’t able to turn him over and have to bury him with his face upwards. The sight unnerves both of them and they turn on each other bickering. Finally, willing himself not to look, but hearing the sound of the plopping earth, Lean manages to pile dirt on the dead officer’s face
Chapter 12
Rip van winkle: I I
Whshington Irving
.وقتی ریپ بیدار شد خود را در شیب سبزی که پیرمرد را در آبراه کوهستانی دیده بود یافت.او چشمانش را مالید.صبحی روشن و آفتابی بود.پرندگان بر بوته ها دلشاد میخواندند.باور نمی کرد که همه شب را آنجا خوابیده باشد.
او به جستجوی تفنگش به اطراف نگاه کرد و به جای آن تفنگ روغنکاری شده تمیز یک اسلحه خاک خورده یافت.او به مردان کوچک اندام اسرار آمیزی که داشتند بازی میکردند بدگمان شد که شاید به او کلک زده باشند.ولف هم غیبش زده بود باخود گفت او شاید مشغول تماشای سنجاب ها باشد.برای ولف سوت زد و اسم او را فریاد زد و لی اثری از ولف نبود.
وقتی خواست بلند شود تا به راه بیافتد متوجه شد که بدنش کرخت است وعضلاتش توانائی معمول را ندارند.با زحمت زیادی راهی آبراه کوهتانی شد.همان راه آبی که او مردکوچک غروب گذشته از آن بالا میرفتند ولی در کمال تعجب دید که آنجا یک نهر کوهستانی جریان دارد.از صخره های آب بر روی سنگها می جهید.ریپ سرش را تکان داد و با قلبی سرشار از دلهره و اظطراب راهی خانه شد.
وقتی به دهکده نزدیک شد گروهی از مردم را دید که برای او ناشناس بودند.لباسهایشان با لباسهای معمول متفاوت بود.آنها نیز متقابلا با تعجب او را نگاه میکردند.و وقتی او را نگاه میکردند به چانه هایشان دست می کشیدند.تکرار رفتار آنها ریپ را سرگشته تر میکرد و بی اختیار او هم دست به چانه اش می کشید.
حیرت او وقتی بیشتر شد که دید ریششش خیلی بلند شده است.تا یک فوت!!
او اکنون در حواشی روستا بود.گروهی از کودکان فریادکشان در پی اش راه افتادند و ریش خاکستری اش را مسخره میکردند.روستا از حضور او با خبر شده بود.این دهکده پرجمعیت تر و وسیع تری ازآنچه در ذهن ریپ بود می نمود.
ردیفی از خانه ها در آنجا دیده میشد که سابق براین نبودند.بر سر درهای خانه ها نامهائی عجیب نوشته شده بود.پشت پنجره ها چهره هائی ناشناس دیده میشد.همه چیزی عجیب بود.
در پیدا کردن خانه اش به کمی سختی افتاد و با سکوتی هراسناک به آن نزدیک شد.هر لحظه انتظار داشت صدای بانو وینکل را بشنود.خانه ویرانه ای می نمود که سقفش فروریخته پنجره ها شکسته و درها از لولاها در رفته بودند.
وقتی وارد شد دریافت که خانه خالی از سکنه است.درمانده شد و خانه را ترک کرد.حالا دیگر وحشت زده نبود بلکه پریشان و سرگشته هم بود.
او با صدای بلند زن و بچه هایش را صدا کرد.صدا چند بار در تالار تکرار شد و بعد سکوت دوباره سایه افکند.
او سراسیمه به سوی مهمانخانه دهکده میدوید.آنجا هم وضعی بهتر از خانه نداشت.یک ساختمان زهوار دررفته چوبی به جای آن ساخته بودند.درخت تنومندی که مهمانخانه قدیمی در پناه آن بود بی برگ و بار شده بود.آن درخت حالا تیری چوبی بود که پرچمی با ستاره ها و راه راه های عجیب و غریبی بر فراز آن در باد می رقصید.
همه چیز غریب و غیر قابل تصور می نمود.
صورت سرخ رنگ پریده شاه جرج زیر دود پیپش پنهان شده بود.این با عث سرگردانی بیشتر او شد.کت قرمز جرج حالا با یک آبی عوض شده بود.بجای عصای سلطتتی شمشیری به دست داشت.یک کلاه غیر معمول بر سر داشت و در زیر نقاشی به خط درشتی نوشته شده بود:ژنرال واشنگتن
می خانه نشینان خیلی زود متوجه ریپ با آن ریش دراز اسلحه خاک خورده و لباسهای آشفته اش شدند که جماعتی از زنان و کودکان در پی اش بودند.
آنها در اطراف او ازدحام کرده بودندو با کنجکاوی زائد الوصفی از سر تا پایش را برانداز میکردند.
ریپ پرسید:نیکول ودر کجاست؟
برای مدتی کوتاه سکوت برقرار شد.تا مرد پیری با صدائی نحیف پاسخ داد:اون هجده ساله که مرده.
-بورن لاچر کجاست؟
او اول جنگ مرد بعضی معتقدند که او را کشتند.سرنوشت او نامعلوم است او هرگز بر نگشت.
- ون بامل آن معلم مدرسه چی؟
- او به جنگهای زیادی رفت.او یک سردار ملی شد و حالا در کنگره است.
ریپ وقتی این تغییرات را خانه و دوستانش دید قلبش به درد آمد و خودش را در جهان تنها دید.نومیدانه گریست.اینجا هیچکش او را نمی شناخت.
"اوه ریپ ویکل"دو یا سه بار ناله زد."اوه مطمئن باش ریپ همینجا به درخت تکیه کرده.
ریپ نگاه کرد ودید شخصی درست شبیه خودش با همان حالتی که به کوهستان رفته بود آنجا بود.خسته و عصبانی بود.او به هویت خودش شک کرد که او ریپ است یا آن مرد.
وقتی درگیر این افکار مسخره بود خدا ناله دل او را شنید."من خودم نیستم من شخص دیگری هستم.آن منم که آنجا ایستاده.نه آن یکی دیگر است به جای من.من دیشب خودم بودم بعد در کوهستان به خواب آلود شدم وآنها اسلحه من را عوض کردندو من و همه چیز دگرگون شدیم.من نام خود را نمی دانم و نمی دانم اصلا کی هستم.
در همین لحظات بحرانی یک زن جوان جمعیت را هل داد و زیر چشمی به او خیره شد.او کودکی تپل در بغل داشت.کودک از ظاهر ریپ ترسیده بود و گریه میکرد."هیس ریپ"مادر دوباره تکرار کرد"ساکت شو"تو چقدر نادانی این پیر مرد با تو کاری ندارد.نام بچه نفس مادر و حالت صدای او وقایعی از گذشته را در ذهن ریپ بیدار کرد.
-ای خانم جوان اسم شما چیست؟
-جودی گراند.
-و نام پدر شما؟
-آه بیچاره پدرم نامش ون وینکل بود.بیست سال پیش تفنگ به دست خانه را ترک کرد.از آن زمان ما از او بی خبریم.سگش بدون او به خانه بازگشت.
در مورد اینکه خودش را کشته باشد و یا سرخپوستان او را برده باشند کسی چیزی نمی تواند بگوید.من آن زمان دختر کوچکی بودم.
ریپ سوالاتش بیشتر شد و با صدائی ناله آمیز پرسید:
- حالا مادرت کجاست؟
- اوه مادرم چنی پس از آن درگذشت.............................................................................
حالا روزنه امیدی به کشف حقیقت باز شده بود.ریپ بیشتر از این نتوانست خد را نگه دارد و دختر و نوه اش را در آغوش گرفت"من پدر تو هستم"او گریه میکرد.
آن ریپ جوان آنروزها و این ریپ ویکل سالخورده اینک.حالا چه کسی از او بیچاره تر است؟
همه متعجب ایستاده بودند تا پیره زنی از میان جمعیت پیش آمد و در لحظه ای درچهره ریپ به دقت نگاه کرد و بعد با صدائی ناله وار گفت:"دیگه کافیه اون ریپ ون ویکله خوب نگاش کنین به خانه خوش آمدی همسر پیر من این بیست سال بر تو چه گذشته؟"
ریپ ماجرا را تعریف کرد و همسایه هه خیره به او گوش می دادند.بعضی ها به هم چشمک میزدند و زبانشان را بر لب میمالیدند.
عقیده های پبتر وند دانک از سوی همه پذیرفته بود.کسی که در پایان سالهای زندگی بود او قدیمی ترین ساکن این دهکده بود و با همه وقایع اسرار آمیز رسم و رسوم همسایه گری را چه زیبا به شعر در آورده بود.او همان اول ریپ را به خاطر آورد و داستان او را تائید کرد.او مردم را مطمئن کرد که داستان حقیقت دارد او به نقل از نباکانش بعنوان یک تاریخ نویس گفت:کوهستان کت اسکیل از این موجودات عجیب زیاد به خود دیده است بنابر بر اظهارات این تاریخ نویس ؛ هنری هادسون کبیر کاشف رودخانه هر بیست سال یکبار وقتی ماه نیمه است با همراهانش گشتی شبانه میزند.او مجاز است که دوباره روخانه اش را ملاقات کند.و چشمانی محافظ بر رودخانه ای که نام او را دارد بگمارد.پدر پیتر یکبارهاسون و همراهانش را با لباسهای قدیمی هلندیشان دیده بود که در دره ای در کوهستان مشغول بازی بولینگ بودند پیتر خودش شخصا صدای توپهای آنهارا شنیده بود که مانند صدای تندر مسلسل وار شمیده میشد.
خلاصه داستان اینکه جماعت متفرق شدند و مشغول کارهای مهمتر روزانه گردیدند.دختر ریپ او را به خانه بردتا با هم زندگی کنند.پسر ریپ که جانشین او بود درست نسخه ای کامل از پدر بود و آنجا به درخت تکیه داده بود.او در یک مزرعه کار میکرد ولی به علت یک تمایل موروثی درهمه امور حضور داشت به جز کار خودش.
ریپ حالا چکیده روش و عادات او بود.او خیلی زود دوستان قدیمی اش را پیدا کرد.در خانه کاری نداشت و دوباره دوران خوشی را که بی هیچ مجازاتی بیکار مینشت را تکرار میکرد.او دوباره جایش را روی نیمکت مهمانخانه روستا پیدا کرد.او حالا یکی از ریش سفیدان دهکده بود.او داستان را به عادت همیگشی به هر تازه واردی به مهمانخانه دوباره بیان میکرد.و هر بار این داستان را تعریف میکرد نکات جدیدی را در می یافت.گاهی به شک می افتاد که خواب می بیند یا بیدار است.بالاخره این ماجرا تبدیل به افسانه ای شد که برایتان تعریف کردم و هر زن و مرد و کودکی آنرا به گوش جان دریافته اند.خیلی اوقات ما به چیزهائی در آن شک می کنیم و بعض اصرار دارند که اینها تنها زائیده ذهن ریپ است.
به هر حال سکنه پیرهلندی تقریبا هر سه سال یکبار دوباره به این داستان اعتبار می بخشند تا جائیکه اگر امروزه صدای رگبار و تندر در کت اسکیل در یک بعد از ظهرتابستانی شنیده شود آنها باور میکنند که هنری هادسون و همراهانش از نزدیکی آنها افتان و خیزان در حال عبورند.شاید آنها نیز از شرابی که در خمره ریپ بوده است نوشیده باشند.
.